عشق براي روح عادي يك پيروزي و براي روح بلند يك فداكاريست و اين است معني گل واژه با تو بودن .
عشق يعني ترس از دست دادن تو .
زندگي چيست ؟
زندگي يعني جستجوي دائم خوشبختي ، اما كسي كه همه راه ها را مي جويد مسلما همه را از دست مي دهدو اين است گذر ثانيه ها .
اما تو بدان بالاترين ارزش براي انسان اين است كه راهي به شناخت خويش پيدا كند.
پس دوست داشته باش و زندگي كن زيرا زمان براي هميشه از آن تو نيست.
و پذيراي حرف دل باش كه من در جهان يك دوست داشته ام و آن خودم بودم زيرا كه در جستجوي دوست واقعي همه دنيا را گشتم و جز دوست نماها كسي را نيافتم.
واين حقيقت زندگيست كه بر كوچه باغهاي ترانه جاريست تا تو بداني پيروزي آن نيست كه هرگز زمين نخوري بلكه آن است كه بعد از هر زمين خوردن بر خيزي ، و تو چه پاك و معصومانه در اعماق سكوت ثانيه ها و با ترانه مستانه دل ، زمزمه گر اين واقعيت تلخ هستي :
سعي نكنيم بهتريا بدتر از ديگران باشيم بلكه بكوشيم نسبت به خودمان بهترين باشيم زيرا كه آدم ها در يك چيز مشتركند و آن متفاوت بودن است.
بدان و آگاه باش آنكه براي رسيدن به تو از همه چيزش مي گذرد ، روزي نيز از تو خواهد گذشت و اين هنجار دردناك زندگيست و تو هنگامي خويشتن و مردم را مي شناسي كه تنها شوي .
همواره كسي كه مي ماند و نمي پرد به يك راز بزرگ آگاه گشته است و آن فلسفه پرواز است ، پس تو با سنگ هائي كه در سر راهت ميگذارند هم مي تواني چيز قشنگي براي خود بسازي .
دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم و اين است مقصد گيتي كه ، بر سنگ قبرم بنويسيد : يك عمر در پشت دري كه باز نشد ، نشستم . و ديگر هيچ . . . .
وقتي اشعه هاي طلائي رنگ خورشيد لحاف سياه آسمون رو در هم مي درد ،
هنگامي كه جنگ بين سياهي و روشنائي در مي گيرد ،
اين روشنائي است كه دامان پر مهرش رو جايگزين تاريكي مي كنه ،
واين است انتهاي شب .
انتهاي شب يعني ، بارور ساختن درخت اميد .
درختي كه در سياهي شب همچنان به زندگي اميدوار است .
انتهاي شب ، اي نويد بخش فرداي ديروز،
ميان آدميان چيزي نيست جز ديوارهائي كه خود ساخته اند ، پس همواره سعي كن زندگي خود را تبديل به مدرسه اي براي ياد گرفتن كني ، زيرا انسان دنيايي از عجايب است .
با كودكان بازي كن زيرا آنان بزرگترين معلمان تو هستند. پس خوشبخت باش زيرا كسي كه خوشبخت نباشد گناهكار است .
پس بيا تا در قلبهايمان محافظ اين جمله باشيم : خوشبختي يعني هر روز مژده تازه اي شنيدن .
و بيا تا نگذاريم عقربه هاي ساعت اين حقيقت را از يادمان ببرند كه لحظه لحظه زندگي يك معجزه است و در پس آن حقيقتي است شگفت .
و اين جمله را با تمام آرزوهاي زيبا بر درخت آرزوها با قلم عشق و جوهر زندگي برايت مي نگارم :
سپاس خداوندي را كه سخنوران از ستودن او عاجزند و حسابگران از شمارش نعمتهاي او ناتوان ، و تلاشگران از اداي حق او در مانده اند . خدائي كه افكار ژرف انديش ، ذات او را درك نمي كنند و دست غواصان درياي علوم به او نخواهد رسيد.
ستايش ميكنم خداوند را ، براي تكميل نعمت هاي او و تسليم بودن در برابر بزرگي او و ايمن ماندن از نافرماني او ، و در رفع نيازها از او ياري مي طلبم ، زيرا آن كس را كه خدا هدايت كند هرگز گمراه نگردد...
هميشه از پائيز بدم مي يومد ،از رنگ زرد برگهاكه جدائي اونا با درخت رو نويد مي ده.از غمهاي زياد آسمون كه هميشه در حال گريستن هست . از سياهي آسمون به وقت سحر گاه كه تيرگي دلها رو به همراه آورده و خلاصه از همه نشونه هاي رنگارنگي كه با اين فصل همراهن .
با گذشت زمان اين نشونه ها منو در راه رسيدن به درك واقعيت همراهي كردن و من درسها از پائيز آموختم .
درسهايي از درخت ، با اين كه برگ از درخت جدا مي شه اما درخت همچنان اميدوار در انتظار بهار پا برجا مي مونه تا شايد برگ سبز ديگري را پذيرا باشد .
از آسمون كه در حسرت روزهاي بهار مي گريست اما همچنان در دل غم زده خود نگهبان خورشيد بهاري بود تا اميدرو زنده نگه داره .
از سياهي آسمون كه دلتنگي ها در اون جا خوش كرده بودن اما با وزش نسيم خنك و ملايم اميد ، از دل آسمون رخت مي بندن و به خاطره ها مي پيوندند .
پائيز به عنوان بزرگترين استاد زندگي به مناميد را آموخت ،
گر روزگار تو را مي دواند به دنبال باد ، مرا ميدواند به دنبال هيچ . .
گامهايم را در تاريكي بر ميدارم،بي خبر از سرگذشت مبهم خود.
همه جا تاريك است و من تنها در اين راه .
چشمانم ديگر ياري همراهيم را ندارند ، انگار اونا هم مثل تو بي وفا شدن.ميدوني اين تاريكي نيست كه منو عذاب ميده ، اين تنهائي هست كه طي اين مسير رو برام سخت و دشوار ميكنه.
احساس ميكنم هر تپش قلبم منو هزارانسال از زندگي دور ميكنه.وقتي به گذر عمر نگاه ميكنم ميبينم اون روشنائي رو كه تو به عنوان ماه به زندگي من داده بودي
منو از مسير دلم دور كرده بود و چه راحت من اين كارو انجام دادم.
همه چي مثل يه سراب بود ، مثل يه كابوس وحشتناك كه هميشه درد به همراه داشته ، و اين است ، رسم زندگي...
يادش بخير ، چه روزايي ، خيلي خوشحال بوديم. هم من ، هم تو. وقتي دستات توي دستام بود يه حس عجيبي داشتم به خودم مغرور مي شدم آخه ، .... آخه ، ميدوني ، تورو مال خودم ميدونستم . كي فكر ميكرد راه ما با گذشت زمان از نقطه آغاز به صورت دو خط عمود ميشه ، دو خطي كه هر چه از آغاز دورتر ميشه ، رسيدن به همديگه رو محال و نشدني مي بينن. درسته كه ديگه خيلي ديرشده و تقدير جدايي رو برامون رقم زده ، اما هنوز وقتي به اون دوران خوش فكر ميكنم خيلي دلم هواتو ميكنه ، اشك تو چشام جمع ميشه اما غرور مردونم اجازه نميده كه سرريز بشه . ولي توي دلم آسمونش ابري شده . بد جور هواي نفساتو كردم . خيلي دلم برات تنگ شده . يادت هست وقتي بچه هاي كوچولو رو ميديديم كلي باهاشون بازي ميكرديم ؟ يادت هست ؟
راستي گلدوناي تو خونه خيلي وقته كه خشكيدن ، آخه ديگه كسي نيست به اونا آب بده . يادت هست يه لونه براي كبوتراي تو بالكن درست كرديم ؟ كي فكرشو ميكرد يه روزي خونه آرزوهامون تبديل به ويرونه ميشه ؟
اصلا فكرشو نميكردم با من اينطوري رفتار كني ، خيلي از دستت ناراحتم . ميدوني كه هيچ وقت نمي بخشمت . به چه جرمي من اينطور مجازات شدم ؟ آيا جواب محبت و علاقه ، طوفاني به اسمه جدايي رو در بر داره ؟
خودت ميدوني كه قلبم رو شكستس ، ولي ، . . . . ولي هنوزم با اين وجود برات يه آرزو دارم و اونم اينه : هر كجا هستي شاد باشي . . . .